
* احساس کردم که باید بیایم اینجا کنار پنجره وبلاگم بنشینم و بنویسم*
یک
واژه ها را از دفترچه ام می بلعم. یک دفتر کوچک برای وقت هایی که واژه ها خودشان مثل استفراغ سرازیر می شوند. برای وقت هایی که نمیتوانی جلو آمدنشان را بگیری. برای وقت هایی اگر پیدایش نکنی حتی با رژلب مجبور می شوی بر روی آینه ثبتشان کنی وگرنه ...
دو
تازگی ها فهمیده ام خواستن و توانستن ضابطه پیچیده ای است که گاهی این همه خواستن با این همه توانستن جور نیستند. کاش بیخیالشان می شدم ... بی خیال همه خواستن ها ... همه نتوانستن ها ... بیخیال از گذاشتن عشقی در یک سینی چای و تعارفش به دیگران... بی خیال خیلی چیز ها ...
سه
کاش در این هوا با هم می نشستیم قهوه میخوردیم و می گفتیم از زندگی که پیرمرد چروکی نیست که بر دوشمان سوار است و چشم ها را باید شست! ...بگویم اگر دلت گرفت صدایم کن. کاش وقت رفتن دیگر نگاهت نکنم . کاش وقت رفتن زیر لب نگویم که دوستت دارم.
چهار
چند روزی است که افتاده ام به جان همه نقطه چین ها , هیچ کدام را خالی نمیگذارم. همه را پر میکنم.

