تبليغاتX
تنهایی های من

تنهایی های من

خانومی

* احساس کردم که باید بیایم اینجا کنار پنجره وبلاگم بنشینم و بنویسم* 

یک

واژه ها را از دفترچه ام می بلعم. یک دفتر کوچک برای وقت هایی که واژه ها خودشان مثل استفراغ سرازیر می شوند. برای وقت هایی که نمیتوانی جلو آمدنشان را بگیری. برای وقت هایی اگر پیدایش نکنی حتی با رژلب مجبور می شوی بر روی آینه ثبتشان کنی وگرنه ...

دو  

تازگی ها فهمیده ام خواستن و توانستن ضابطه پیچیده ای است که گاهی این همه خواستن با این همه توانستن جور نیستند. کاش بیخیالشان می شدم ... بی خیال همه خواستن ها ... همه نتوانستن ها ... بیخیال از گذاشتن عشقی در یک سینی چای و تعارفش به دیگران... بی خیال خیلی چیز ها ...

سه 

کاش در این هوا با هم می نشستیم قهوه میخوردیم و می گفتیم از زندگی که پیرمرد چروکی نیست که بر دوشمان سوار است و چشم ها را باید شست! ...بگویم اگر دلت گرفت صدایم کن. کاش وقت رفتن دیگر نگاهت نکنم . کاش وقت رفتن زیر لب نگویم که دوستت دارم. 

چهار

چند روزی است که افتاده ام به جان همه نقطه چین ها , هیچ کدام را خالی نمیگذارم. همه را پر میکنم.


+ نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 1 قبل از ظهر  توسط خانومی  | 

ـ چهاردهم فروردین روز عجیبی است برای خیلی ها و برای من. تولدم در زنانه ترین فصل سال و در زنانه ترین روز بهار...امروز تمام حواسم به خودم جمع است. روبروی آینه می ایستم به دخترک تنهایی که موهای قهوه ای اش را در باد رها کرده و حریر آبی پشت سرش را میچرخاند لبخند می زنم... نه از آن لبخند های نصف کاره که آخرش آه دارد با مزه ی حسرت ... نه ... از آنهایی که قند در دل آب می کنند. از آنهایی که حس رضایت می دهد به خاطر جوانی و زیبایی و تا حدی برای زنانگی...

 ـ امروز زندگی به من خیره شده و دور بازوانش را بر کمرم تنگ تر می کند. برق نگاهش با سال های قبل تفاوت دارد. نوازشم میکند. حرف ها با هم داریم. قول هایی که باید عملی کنیم. که او مهربان تر باشد و به خواسته های من توجه کند. آن چیزهایی را به من ببخشد که می خواهمشان و من جوانی ام، زنانگی ام را پاشنه های بلند کفش هایی کنم و یا رژ لب قرمزی تا بوسه ای شوم بر روی لبانش.

ـ ۲۲ شمع بر روی یک کیک با طعم  توت فرنگی. گذشته دخترکان ۱ تا ۲۱ ساله ای است که پشت سرم قطار شده اند.  با شوق کادوهایشان را یکی یکی می دهند و هر کدام می روند سر جای خودشان می نشینند. کیک در دستم و چشمانم  رو به آسمان اند. دنبال ستاره ام می گردم تا امسال هم آرزو کنم برای خوشبختی خودم، تمام مردم دنیا و برای پاییز.

---------------------------------------------------------------------

آهـــــــــــــــای از ۲۰ تا ۳۰ خیلی زود می گذرد ها.

ب.ن: سارای عزیزم نویسنده وبلاگ *دارالمجانین* سنگ تموم گذاشت. ممنون برای مهربونیات.  

+ نوشته شده در  چهاردهم فروردین 1391ساعت 2 بعد از ظهر  توسط خانومی  | 

صدای نفس.نفس.نفس...

گاهی تمایل به کشتن دارید؟ این هم یک حس است مثل حس های دیگر. شاید خیلی ها مثل من خواهانش باشند. درمانش اینست که باید دنبال یک مقتول ناب بگردی یا دیداری با یک روانپزشک داشته باشی! و من اولی را ترجیح دادم ...

در خودم فرو می روم . به عمق می روم. به جایی که خصوصی ترین حریمت همانجاست...  میگردم دنبال مقتول هستم. آه یک چیزی پیدا کردم . یک توده ازجنس نور. ۸ مرتبه به دور خودش می چرخد. بازی میکند. چقدر شاد است. " آرره خودشه من قاتل اون مقتول" تصورش میکنم یک گوشه گیرش می آورم. می ترسانمش. بر سرش فریاد میکشم. می ترسد گوشه ای جمع میشود. ناخن هایم را در پوستش فرو می برم. آه چقدر لذت بخش است. او زار می زند و من از ته دل میخندم.

متوجه خیره شدنم نیست. در دنیای خودش است. از خودم می پرسم " تا حالا چند نفر رو کشتی؟ تو بی عرضه ای.نمیتونی بکشیش.حتی اینجا که کسی نیست. حتی اینجا در حریم خودت"

مشتهایم گره شده بر دیواره ی تاریکی می کوبند... آه چیزی شکست... تصویر دخترکی را میبینم موهایش را در باد رها کرده . آواز می خواند ... حریر آبی پشت سرش را می چرخاند. کسی دنبالش نمی دود... تنها ست.

از همه آن فرو رفتگی ها بیرون می آیم. به خودم می گویم" لعنتی حتی یک قاتل درست و حسابی هم نشدی باید دنبال یک روانپزشک باشی"

-----------------------------------------------------------------------------

خداحافظ سال یکهزار و سیصد و نود. برو به همان دَرَک. کاش از اول نبودی.

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم اسفند 1390ساعت 3 بعد از ظهر  توسط خانومی  |